http://javidmehr.ir/blog

از مجموعه ی هدایتهای صادق هدایتی (۵)

۴

وقتی به درون زندگی می آیی چاره ای نداری جز این که به « وجود داشتن » خود حساس باشی، چرا که این اتفاق برای ما افتاده که به نوعی خاص از وجود داشتن رسیده ایم. یعنی نوعی متفوت از دریافت و درک نسبت به موجودات دیگر. البته این که چقدر حساس خواهی شد می ماند به این که تو به چه کادری از درک و ارتباط با خودت در هستی قرار بگیری. این کادر در هر موقعیتی قرار بگیرد کل او را در بر گرفته است. با فهمیدن این مسأ له می توان به درک بهتری از اجزاء نزدیک شد. هر چند به نظر می آید هر جزء برای خود هستی و راهی مستقل داشته باشد، اگر تمام لحظه ها، لحظه های سرراستی باشند ویا آن طور که ما می خواهیم در اختیارمان ، حتما مشکلی در تعریف و تفسیر لحظه برای ما وجود دارد.

از مجموعه ی هدایتهای صادق هدایتی (۴)

۰

… نقد زندگی بخشی از زندگی را نشان می دهد که در لا به لای فرم های زندگی پنهان به جا مانده است، فرم های زندگی که عادت به آن ها موجب شده آدم ها در خدمت باورها و عقاید باشند نه برعکس آن. زمانی هست که زندگی کردن به مسخره کردن تبدیل شده و تأیید کردن آن دهن کجی به زندگی به حساب می آید. برای آدم هایی که فرم های کهنه و تاریک زندگی جزیی از هستی و بقای آن ها نشده عجیب نیست که فاش و نقد کردنشان، دست اندازی به هستی شان تعبیر می شود. به همین دلیل نقد برای آن ها همیشه با ترس و مقاومت و واکنش همراه می شود. آن ها به یک تمام شدگی رسیده اند و ترس آن ها از نقد ترس از چیزهای پیش بینی نشده است…

از مجموعه ی هدایتهای صادق هدایتی (۳)

۰

هیچ نگاه و فکر روشنی در این زمانه، کوچک ترین حقی را برای ارتجاع به رسمیت نمی شناسد. چرا که روشن بینی خود موقعیتی است که موقعیت های محدود و بسته را فراخ می کند… کارزار روشن بینی خود زندگی است، همان جا که تصویرهای زندگی شکل گرفته و می گیرند. نگرش ارتجاعی که محور آن میل به سلطه گری است به گفتگو و ادبیاتی روی می آورد که زمینه های سلطه پذیری دیگران را برایش فراهم سازد.

از مجموعه ی هدایتهای صادق هدایتی (۲)

۰

اگر پای جنگی در میان نمی بود و یا دشمنی، هیچ کس با شلیک به خود، خودرا فدای وطن نمی کرد. دشمن همیشه هم با هیاهو و جنجال نیست، آن چیزی که از درون هم آدمی را به بردگی می کشد و کاری می کند که آدم با سیاهی کنار بیاید  خود دشمنی است ظریف و پرفریب. هر چند که دلیلی بیرونی هم داشته باشد.

همیشه گروهی دنیا را به کهنه گی و تاریکی نگاه و فکر خود می بینند.به همین خاطر هر چیز تازه و روشنی می تواند برای آن ها چیزی غیرخودی باشد. در مقابل همیشه گفتاری هست که اعمال بعضی را بی اعتبار می کند و اعمالی که گفتار بعضی دیگر را کم اعتبار.

از مجموعه ی هدایتهای صادق هدایتی (۱)

۲

– ما مجبور می شویم یک روز به دیدن دنیا درآییم، در لحظه ای روشن یا تاریک. زبانی را از گذشته قرض می گیریم و با آن می خواهیم تمام داستان را تعریف کنیم.قرن های قرن این قصه گویی ادامه داشته، اما صدای ضعیفی می گوید با یک قصه نمی شود همه را سرگرم کرد.یعنی همه را نمی توان با یک نوع قصه سرگرم کرد و حالا: روزی سروکله ی آدمی پیدا شد و ادعا کرد که دنیا برای زندگی محل زیبایی است اگر قصه ها فقط اسباب راحت به خواب رفتن ما را فراهم نکند.پس سعی کرد قصه هایی را هم برای بیدار شدن بسازد. او دست به کار شد و گفت و گفت  تا بالاخره…..

نتیجه ای که از این ماجرا حاصل می شود  از ویژگی های همین ماجراست… اگر از روی کنجکاوی این ماجرا را دنبال می کنید کافی نیست که فقط قسمتی را کاوش کنید! جاهای دیگری هم برای کاوش پیدا می کنید.

طعم لحظه ها

۱

از مجموعه ی لحظه هایی میان خواب لحظه هایی میان بیداری

…..اگر حضوری حقیقی تر موجب دیدن چیزهایی آن طرف حرکت های تکرارشده روزانه است، یعنی توان دگرگونی تظاهرهای پرنیرنگ را داشتن.دانستن اینکه این تظاهرها، تکه های تاریک و سرخورده ی آگاهی و درک ما در ارتباط ماست آیا نباید ما را برای باور به بیهودگی همین تظاهرها فرابخواند؟ نشستن میان این همه دلزدگی و دیدن اینکه خوش بینی ها و تسلیم حال موجود بودن برای ما چه کاری خواهند کرد راضی کننده نیست.بیشتر شبیه به التماس و انتظار به یک امر محال است. خوش بین بودن به یک امر محال یعنی محدود شدن به یک راهی که بهای رفتن در آن، همه ی آن چیزی می شود که در آخر هم طبیعتا جواب راه و چاه انسان نمی تواند باشد… خوب بین بودن یعنی دیدن نه فقط با چشم.. یعنی محبوس نبودن فقط در یک قید… یعنی همه ی جاهایی که می شود رها بود از قید…

…اعتماد جز این نیست که اشتراک های دریافتی در ارتباط به سوی اعتنایی حقیقی در جریان باشند و گفتن از معنایی است که در آن میل به گفتن و بیان کردن، از حضور چیزی ناآشنا غمناک نشود.آنجا که دیگر نیازی به پنهان کردن کلام و نشانه نیست…

این که در این معناهای دست نیافتنی و حیرانی در ابهام هستی، با دانسته های کوچک و گاه بیهوده این قدر با اطمینان خاطر از آن سوی همه چیز تعیین تکلیف کردن برای خود و دیگری، خود آیا تظاهری عجیب نیست؟

تظاهر یعنی خلق یک موقعیت که با به هم ریختگی واقعیت و موقعیت، داوری را به نفع دلایل غیرموجه خودی بازسازی کنیم. اما به نظر می رسد که این حربه همیشه هم بادوام نیست چرا که نقش روشن بینی، دگرگون کردن این هیاهوهای پرفریب است…

فاصله هرچه هست و هر چه که باید، به هرگونه نگاهی میان ممکن ها و ناممکن هاست.

گاه آن قدر زیاد که نفی آن جز با گذشتن و عبور از نماهای بی پایان رؤیا امکان پذیر نیست. آن جا که دیدار رؤیا، دیدار ساده ایست آن طرف همه ی فاصله ها. این جا درک این فاصله نوعی پذیرش آن است.آن را می پذیریم تا آن را به چیزی به فکر درآمدی تبدیل کنیم…

…در جایی هم شاید همین نماهای رؤیاست که در بی عنایتی لحظه ها، ردپاهای گمنام رسیدن را به ما می آموزند. جایی هم به خاطر وسعت فاصله آموخته ایم که راضی باشیم تنها به تصورهای رسیدن، چرا که برای فهم این ترکیب پربهت ذهنمان از توان تعبیر این همه ابهام بی بهره بوده است…..